سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


   شاهد بیاورم 1
   نوشته شده توسط :سیب‌های کال در 89/2/5 - 5:4 ع

برای من که هنوز تلفظ عشق را نمی توانم

شهادت آیا معنا خواهد شد ...؟

 

علی اکبر بقائی




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       شاید ...
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/2/3 - 8:8 ع




    تکراریه ولی ... : +




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       دیدگاه شما !
       نوشته شده توسط :حاج محمد در 89/2/3 - 1:7 ص

    دوم اردیبهشت ، سالروز تولد شاعر توانمند کشورمون قیصر امین پور هست .
    خب شاید بگید که از بلاگ تا بلاک کجا و قیصر  کجا ! مرحوم امین پور یه شعر دارند به نام طرحی برای صلح ! که شامل سه بخش هست و من دو بخش از اون رو مطرح میکنم اینجا .خیلی دوست دارم دیدگاه های بچه های بلاگر همپلاکی رو درباره این اشعار که بی ارتباط با جنگ هم نیست بدونم . دوست دارم رفقا برداشت هاشونو از این اشعار مطرح کنند . ممنون میشم .


    طرحی برای صلح (2)

    شهیدی که بر خاک می‌خفت
    چنین در دلش گفت:
    «اگر فتح این است
    که دشمن شکست،
    چرا همچنان دشمنی هست؟»

    تصویر - شعر قیصر امین پور

    طرحی برای صلح (3)
    شهیدی که بر خاک می‌خفت
    سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت
    دو سه حرف بر سنگ:
    «به امید پیروزی واقعی
    نه در جنگ،
    که بر جنگ!»

    یادداشت من به همین مناسبت




    ... نظر ...

       یک شب،شرهانی(4)
       نوشته شده توسط :ارجمندی در 89/2/2 - 11:17 ع


    بچه ها روی کمر آن دو نفر پا می گذاشتند و می پریدند انطرف! من نگذاشتم! نتوانستم بگذارم...
    با تمام توان پریدم روی جاده
    بچه ها چفیه و شال خود را به هم گره زده بودند و داخل ستون پا جا پای هم میرفتند .....
    به اتوبوس جلویی رسیدیم اول فکر کردم که همه چیز تمام شده بعد فهمیدم پل جلویی را آب ویران کرده و تازه اول ماجراست
    اشمیز ارتش هنوز به دهلران نرسیده پس بگذار باقی ماجرا را برایت شرح دهم...
    هلال
    احمر به کمک نیامده....یا شاید هم رسیده بود ولی میان آن آب کاری نمی
    توانست بکند...خوشبختانه فرماندار را خبر کرده بودند ، این را از آمدن
    ماشین های ارتش از سمت مرز برای کمک مان فهمیدم...ولی مدت زیادی میان آب
    بودیم و کسی بدادمان نرسید بچه ها هم که دست ما را در دیوانگی بسته اند
    مشغول شعر خوانی و الپرگه! (الف با فتحه)هستند....فکر نکن مثلا خدای نکرده شعر مذهبی
    میخوانند نه!

    یه توپ دارم قلقلیه ...سرخ و سفید و آبیه..... و با هم کف میزدن
    من هم با این شلواری که لنگهایش را تا پس گردنم بالا آورده ام دست به کمر گذاشته ام و دارم کر کر بهشان میخندم....
    هادی هم دارد ادای یکی از فاتحه خوانهای ایلام را در می اورد و محمد فیلمش میکند...دیدن اینها روزی شیرینترین خاطرات خواهد بود.
    داشتم میگفتم که ماشینهای ارتش آمدند و دسته دسته ما را سوار میکردند و کنار دژبانی پیاده می کردند
    ساعت
    نزدیک 12.5 باید باشد... بعضی رفقا کاپشن خود را میدهند به انهایی که
    سردشان است ... یکی از تازه واردها گفت: ادای مرحوم فردین رو در نیارین
    لطفا"!

     من هم عین منگها نگاهش میکنم....ها ای که گفتی کی بید!؟
    یک شب،شرهانی(1)
    یک شب شرهانی (2)
    یک شب شرهانی (3)

    *دوستان یه سوال فنی،کسی نمیدونه پست اولی که من زدم چرا نمیاد و حذف شده؟!!!!



  • کلمات کلیدی : شرهانی
  • ... نظر ...

       بعضی وقتها !
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/2/2 - 7:23 ع




    یه کمی بگی نگی مخالف بودم با این که آدما میان تو مناطق و های های گریه میکنن‌!
    حالا آدمهایی که اون دورانُ دیدن هیچ ، مادر و همسر و فرزند شهدا هم هیچ !
    روی صحبتم با آدمهای عادی هم سن و سال مثه خودم بود که فقط از اون جاها شنیدن ...
    به خودم میگفتم گریه برای چیه ؟!
     اگه خیلی مردی راهشون ُ ببین ...
    ببین چی میخواستن ! ببین چی میگفتن ! ببین چی کار میکردن !

    اما این بار آخر ؛
    چادرم گرفت به یکی از این سیم ها و حسابی پاره شد !
    جوری که وقتی تو اتوبوس دوختمش و سرم کردم دوستم خندید ! گفت این خیلی ضایع پیداست ! عوضش کن !!
    اون موقع خیلی عصبانی بودم !! چون چادر یدک همراهم نبود و باید امانت میگرفتم  ...
    اما امروز وقتی بعد از چند وقت به جای دوخته شده ی  روی چادرم نگاه کردم ناخودآگاه گریم گرفت !!
    خجالت کشیدم از عصبانیته اون موقع و حرفی که مدت ها به خاطر گریه ی آدما از تو ذهنم گذشته بود !
    از این که مثه آدمهای دیگه تو فکر بدن هایی نبودم که روی این سیمها افتادن ...
    بدن هایی که یدک نداشتن و نمیشد به امانت گرفتشون !
    به خاطر من ! به خاطر حفظ چادر من ...







  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       مجتبی رمضانی پلی کن ...
       نوشته شده توسط :سیب‌های کال در 89/2/1 - 7:51 ع

    دلت که بگیره و نخواد یقه ی بغض سنگینتو ول کنه و بذاره های های یا شاعرانه تر! بگم هق هق گریه کنی ،

    حتی اگه روز تولدت باشه چیکار می تونی بکنی جز اینکه بری یه گوشه بشینی و هدفونو بذاری تو گوشتو یه امروز و به جای ساسی مانکن ،

    مجتبی رمضانی پلی کنی و سرتو بذاری رو شونه ی خاطرات شب آخر و گردان تخریب و حسینیه و فانوسی که کش رفتیو ... بعد آروم آروم دلتنگ یه گوشه از دنیا بشی که فقط 4 روز سهم تو بود و کم کم داره تو روزمره گیات گم میشه و رنگ میبازه ... یه گوشه از دنیا که وقتی رفیقت ازت پرسید چطور بود و تو تو جوابش گفتی اونجا جای آسمون و زمین عوض شده بود با تعجب گفت : یعنی چی جای زمین و آسمون عوض شده بود و تو جوابی نداشتی جز .................................

     

    نمی دونم ...

    دوست داشتم اینجا بنویسم ...

    همین ...

    می فهمی که ...

    * قصه ی فانوسم میگم براتون

    _____________________________________________________________

    پیام تبریک خودم به مناسبت روز تولدم !

    نفس که می کشم       

                       چیزی کم است

    عطر   تو   را               

                  کم دارد اردیبهشت من ...




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...