سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


   اطلاعیه !
   نوشته شده توسط :مخ تش در 89/3/24 - 12:49 ص


با سلام خدمت همه دوستان محترم و محترمه
فرا رسیدن ماه رجب رو خدمت تک تک دوستان تبریک عرض نموده و شدیداً التماس دعا دارم !
‌طبق اخبار رسیده از اینور و اونور فلش‌های نام برده به دست جناب مدیر اردو رسیده !

بر اساس این شایعه ؛

بند الف : دوستانی که زحمت کشیدنُ 5 تا پُست توی این وبلاگ دارن ، نام ، نام وبلاگ ، لینک مستقیم وبلاگ و آدرس دقیق پستی خودشون رو برای آقای مدیر ایمیل کنند و ضمن عرض ارادت و خسته نباشید و تشکر از اردو ( !! ) یادآوری کنن که پنج تا پُستشونُ نوشتن !!

بند ب : دوستانی که تعداد پست‌های کمتر از حده تعیین شده دارن، با الگو گرفتن از سال همّت مضاعف ، تلاش مضاعف نموده و پس از کامل سازی تعداد پستها به بند الف مراجعه نمایند !

بند پ : دوست خوبم " فِنچ " با وبلاگ جاده مه گرفته برنده‌ی فلش طلایی خواهد بود !!

بند ت : لازم به ذکر است که به ایشون، ایشون و خانوم فرهنگی فلشی تعلق نخواهد گرفت ! دلایل آن نیز محفوظ خواهد ماند !


پ.ن : بر آن اُمیدیم که مدیر اردو این پست را حذف یا ویرایش ننموده و فلشه مارا نیز مثل دیگر دوستان به ما اهدا نمایند ! (‌ ضمن این که فلش آبی رنگ مد ّ نظر این جانب میباشد‌ !  )
 
با تشکر



... نظر ...

   دلتنگی !
   نوشته شده توسط :مخ تش در 89/3/1 - 11:21 ع



ت
ن
گ
شُ
د
ه
.
دل رو عرض می کنم ...





  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       شاید ...
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/2/3 - 8:8 ع




    تکراریه ولی ... : +




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       بعضی وقتها !
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/2/2 - 7:23 ع




    یه کمی بگی نگی مخالف بودم با این که آدما میان تو مناطق و های های گریه میکنن‌!
    حالا آدمهایی که اون دورانُ دیدن هیچ ، مادر و همسر و فرزند شهدا هم هیچ !
    روی صحبتم با آدمهای عادی هم سن و سال مثه خودم بود که فقط از اون جاها شنیدن ...
    به خودم میگفتم گریه برای چیه ؟!
     اگه خیلی مردی راهشون ُ ببین ...
    ببین چی میخواستن ! ببین چی میگفتن ! ببین چی کار میکردن !

    اما این بار آخر ؛
    چادرم گرفت به یکی از این سیم ها و حسابی پاره شد !
    جوری که وقتی تو اتوبوس دوختمش و سرم کردم دوستم خندید ! گفت این خیلی ضایع پیداست ! عوضش کن !!
    اون موقع خیلی عصبانی بودم !! چون چادر یدک همراهم نبود و باید امانت میگرفتم  ...
    اما امروز وقتی بعد از چند وقت به جای دوخته شده ی  روی چادرم نگاه کردم ناخودآگاه گریم گرفت !!
    خجالت کشیدم از عصبانیته اون موقع و حرفی که مدت ها به خاطر گریه ی آدما از تو ذهنم گذشته بود !
    از این که مثه آدمهای دیگه تو فکر بدن هایی نبودم که روی این سیمها افتادن ...
    بدن هایی که یدک نداشتن و نمیشد به امانت گرفتشون !
    به خاطر من ! به خاطر حفظ چادر من ...







  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       دو روَند ...
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/1/31 - 2:17 ص



         

      ما در این مملکت دو رَوند بیشتر نداریم
    :  اُمّت و ولایت

      ...   و خط سومی هم در کار نیست !

    اردوگاه چنانه . نهم بهمن 61 . شهید همّت
                                               



  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       امّا شهادت ...
       نوشته شده توسط :مخ تش در 89/1/31 - 2:12 ص








  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       خانوم فرهنگی !
       نوشته شده توسط :مخ تش در 88/12/29 - 9:28 ص

     

     

    از خوبیای این خانوم فرهنگی هر چی بگم کم گفتم !

    یه عالمه برنامه چیده بود برای توی اتوبوس و وقت آزاد بچه ها که هر کدومش یه جذابیت خاصی داشت و گاهی غافلگیرمون میکرد!

     ( ناگفته نمونه که بنده به شخصه عاشق فید خوان بودم ! )

    یکی از اون غافلگیری ها کارتی بود حاوی نام و مشخصات و فرازی از وصیت نامه ی یه شهید که خیلی زیبا و ساده تزئین شده بود.

    تو حالت خواب و بیداری بودم که خانوم فرهنگی پلاستیکو گرفت رو به روم و گفت بسم الله ! نیت کردم و یه کارت کشیدم بیرون !

    خواب از سرم پرید !! روز تولد شهید با من یکی بود !

     

    " به فرامین امام بسیار توجه کنید و نگذارید دشمنان اسلام مسائل ناچیز را بزرگ جلوه دهند و اهداف شوم خود را برای به گمراهی کشاندن فرزندان این آب و خاک که قلب هایی پاک و چهره هایی نورانی دارند به سیاهی و نادانی و غفلت از اسلام و قران بکشند "  : شهید پازوکی

     

    پیش خودم گفتم حتما اتفاقی شده !!

    وقتی خانوم فرهنگی کلّ اتوبوس رو با اون کارتا پوشش داد مثه بعضی از این خانوما تو هیئتا گفتم : میشه یه دونه هم برا بچه ام بدین ؟! خوابه !!

    با یه لبخند پلاستیک و گرفت روبه روم و گفت چرا نمیشه؟! بفرما !

    نیت کردم و یه کارت دیگه کشیدم بیرون !

     

    " ... این جانب به عنوان فردی کوچک و ناقابل به تمام امت حزب الله وصیت می کنم که پیرو خط امام و پشتیبان محکمی برای ولایت فقیه باشید و نگذارید که خون شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی که درخت اسلام را آبیاری میکند پایمال شود و به هدر رود ." : شهید اغتصامی

     

    این بار علاوه بر جا خوردن حسابی رفتم تو فکر و شرمنده شدم !

    مزار شهید تو گلزار شهدای شهر خودمون بود و کمتر از ده دقیقه تا خونمون فاصله داشت؛ اما بار اولی بود که من اسم این شهید و میدیدم !

     

     

     

     

    پ.ن : عنوان تیتر جهت پاچه خواری است ! 

     




    ... نظر ...

       کی فکرشو میکرد ..؟!
       نوشته شده توسط :مخ تش در 88/12/25 - 8:25 ع


    بالاخره اومدم ! چه اومدنی !!

    وسطه پیچ و واپیچه زندگی ُ تاب و تب کنکور !

    واسه نرفتن دلیل و بهونه زیاد داشتم اما دلمم پر میزد واسه رفتن ! تاریخ اولیه اردو رو که دیدم مطمئن شدم امسال ساله من نیس ! بدترین تاریخی که میتونست باشه، همون بود !!

    " نطلبیدن " چی بود؟! حقّم بود !!

    با خودم درگیر شده بودم !

      "... گــیریم جور شد اصلاً ! بااین همه بدقولی و بی معرفتی با چه رویی میخوای پاشی بری ؟!

    اصلاً تو این همه رفتی ! تغییری کردی ؟! جز یه عالمه قول که بعده یه مدت یادت رفته و در گیره همه ی گیرای زندگیت شدی !  بذار یه سال هم یکی به جای تو بره که تا حالا اون طرفا نرفته و اونجاها رو ندیده ! واسه چی جا تنگ میکنی؟! ..."

    هیچ خبری هم از همسفرای سال های قبل نبود ! پارسال این موقع ها بارون اس ام اس بود که می بارید :
    امسال چی کاره ای؟
    میبینیمت؟
    تنها نیای با مخ تش بیا !
    هر که دارد هوس کرب و بلا ...

    اما امسال هیچ خبری نبود ! سکوته اونا بیشتر حالمو میگرفت !

    چهار روزه تموم با خودم و خدا کلنجار رفتم ! از خودم بدم اومده بود !!

    هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه ای رو که تو اوجه نا اُمیدی از رفتن این جمله رو خوندم  : " انگار شهدا دعوتتون کردن. تاریخ سفر نوزدهم تا بیست و چهارم اسفند افتاد ! "

    دلم هُّری ریخت پایین ! انگار دنیا رو بهم داده بودن ! بهترین روزا و بهترین تاریخ ! از خوشحالی گیج میزدم ! از روی ناباوری تا ساعتهای آخر قبل رفتن هنو ساکمو نبسته بودم !

    صبح روز نوزدهم شرمنده ی مرامِ شهدا راه افتادیم سمته ایستگاه حرم مطهر ! گویا بر خلافه تصوّرم امسال ساله من بود !! هر چند شروع و ادامه ی خوبی نداشت ولی انگاری قراره خوب تموم بشه !

    از لحظه ی حرکتم هیچ چیزی رنگ و بوی اردوهای سال قبل و نداشت ! (مخصوصاً اردوی 2 که تکرار نشدنیه ! )
     از اجازه دادن بابام برای حرکت بگیـــــــــــر تا نشریه ی توراهی ساندیس و هماهنگ بودن بچه ها ! حتی خودمم امسال خیلی دوربین به دست نبودم !

    حال و هوام تو سفر امسال با همه ی سال ها فرق داشت ! دلمو تو تیکه تیکه جاهایی که دیدم جا گذاشتم ! تو طلاییه و داغی وحشتناکش، تو شلمچه و دیدن پرنده هایی که غروبه جمعه دسته جمعی دور گنبد آبی رنگ می چرخیدن ، تو فتح المبین که میدونستم پدرم تو قدم به قدم جا پاهای من خورده زمین و وقتی سرمو بلند میکردم میدیدم پسرا با تلاش شدید دارن از تانکای نیمه سوخته میرن بالا که عکس یادگاری بگیرن ، تو دوکوهه و گردان تخریبه دَمِ صبح که کشکی کشکی موندگارمون کرد ، تو اروند و شرهانی ، فکه ، هویزه ...
    امسال بی دل برگشتم و هوایی !



    الانم خیلی حالم گرفته اَس :

    _ نه از پیچ خوردن وحشتناکه پام تو طلاییه ؛ از برگشتن به این شهر شلوغ !!
    _ نه از پشه های هاری که یه جای سالم رو تنمون نذاشتن ؛ از برگشتن به این شهر شلوغ !!
    _ نه از نون و پنیر و نوشابه ای که شبه آخر وسطه جاده روی زمین خوردیم ؛ از برگشتن به این شهر شلوغ !!
    _ نه از پنچر شدن بی موقع اتوبوس ما تهرانیا ؛ از برگشتن به این شهر شلوغ !!
    _ از برگشتن به این شهر شلوغ !!

                                                           بالاخره منم امسال راهی شدم و برگشتم !
                                                                                   اما ای کاش برگشتنی در کار نبود !!


    پ.ن : فقط یه جمعه ی دیگه مونده تا سال 88 هم به تاریخ پیوست بخوره !
    دستاتو ببر بالا  :  " اللهم عجــّْل لولیک الفــرج "






  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...