سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


   با چشمانم بگو سرهای ناگفته ات را ...
   نوشته شده توسط :تسنیم در 88/12/29 - 2:41 ع

 




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       خانوم فرهنگی !
       نوشته شده توسط :مخ تش در 88/12/29 - 9:28 ص

     

     

    از خوبیای این خانوم فرهنگی هر چی بگم کم گفتم !

    یه عالمه برنامه چیده بود برای توی اتوبوس و وقت آزاد بچه ها که هر کدومش یه جذابیت خاصی داشت و گاهی غافلگیرمون میکرد!

     ( ناگفته نمونه که بنده به شخصه عاشق فید خوان بودم ! )

    یکی از اون غافلگیری ها کارتی بود حاوی نام و مشخصات و فرازی از وصیت نامه ی یه شهید که خیلی زیبا و ساده تزئین شده بود.

    تو حالت خواب و بیداری بودم که خانوم فرهنگی پلاستیکو گرفت رو به روم و گفت بسم الله ! نیت کردم و یه کارت کشیدم بیرون !

    خواب از سرم پرید !! روز تولد شهید با من یکی بود !

     

    " به فرامین امام بسیار توجه کنید و نگذارید دشمنان اسلام مسائل ناچیز را بزرگ جلوه دهند و اهداف شوم خود را برای به گمراهی کشاندن فرزندان این آب و خاک که قلب هایی پاک و چهره هایی نورانی دارند به سیاهی و نادانی و غفلت از اسلام و قران بکشند "  : شهید پازوکی

     

    پیش خودم گفتم حتما اتفاقی شده !!

    وقتی خانوم فرهنگی کلّ اتوبوس رو با اون کارتا پوشش داد مثه بعضی از این خانوما تو هیئتا گفتم : میشه یه دونه هم برا بچه ام بدین ؟! خوابه !!

    با یه لبخند پلاستیک و گرفت روبه روم و گفت چرا نمیشه؟! بفرما !

    نیت کردم و یه کارت دیگه کشیدم بیرون !

     

    " ... این جانب به عنوان فردی کوچک و ناقابل به تمام امت حزب الله وصیت می کنم که پیرو خط امام و پشتیبان محکمی برای ولایت فقیه باشید و نگذارید که خون شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی که درخت اسلام را آبیاری میکند پایمال شود و به هدر رود ." : شهید اغتصامی

     

    این بار علاوه بر جا خوردن حسابی رفتم تو فکر و شرمنده شدم !

    مزار شهید تو گلزار شهدای شهر خودمون بود و کمتر از ده دقیقه تا خونمون فاصله داشت؛ اما بار اولی بود که من اسم این شهید و میدیدم !

     

     

     

     

    پ.ن : عنوان تیتر جهت پاچه خواری است ! 

     




    ... نظر ...

       تقدیم به همه مان. هرآن چه برایمان جا گذاشته اند.
       نوشته شده توسط :سلطان در 88/12/29 - 1:4 ص

    سید یاسر میگوید: کاش در حقیقت این خاک گم میشدیم.
    مهدی نگاهی به خاک میکند و بعد به آسمان. میگوید: آنها که رفتند خودشان هم این خا ک را ول کردندو رفتند.
    یک مشت از این خاک برمیدارم و میگیرم بالای سرم. مشتم را کمی شل میکنم. آرام میریزم روی سرم.



  • کلمات کلیدی : خاک، آسمان، کمینه گرا، مینیمال
  • ... نظر ...

       رفتیم زیارت
       نوشته شده توسط :مسافر در 88/12/28 - 5:24 ع

    تا حالا چندبار اسمشو برای کربلا نوشته بودن اما هربار دم دمای رفتن یه جای کار گیر می کرد و قسمت نمی شد بره.
    داغ کربلا بدجوریه، خدا قسمت هیچ عاشقی نکنه....
    کاملا درکش می کردم، یاد اولین اردوی جنوبم افتادم.
    قرار بود از مرز شلمچه بریم کربلا، راه رو بستن. موندیم پشت مرز...!
    تا امروزم قسمت نشد برم !
    ...
    حالا ما دوتا دوست بودیم که یه دردِ مشترک داشتیم.
    کنار اروند، چفیه هامونو به هم گره زد و با هم انداختیمش توی آب، تا به آبی که از فرات و علقمه میاد متبرک بشه .
    تا گره زد گفتم: این یعنی با هم بریم کربلا ؟
    خندید.

    شهید علمدار می خوند :

    بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا              بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
    تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده                     تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا

    گفت: میگن هروقت هوس زیارت کردی برو تو فضای باز، سرتو به آسمون بلند کن، اول به راست و بعدشم به چپ نگاه کن و رو به سوی آسمون سه بار بگو :

    السلام علیک یا اباعبدالله ... السلام علیک و رحمة الله و برکاته

    این یعنی زیارت ... !
    ...

     با هم به آسمون نگاه کردیم و رفتیم زیارت

                                                                       جای شما خالی ... !




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       از نگاه دوربین
       نوشته شده توسط :مسافر در 88/12/28 - 10:14 ص

    بسم رب الشهدا ...

    تازه کن مشام جان را با صلوات بر شهید گمنام

                                                      دوکوهه - 22/12/88

    فانوسی روشن می کنم تا راه آسمان را به من بنمایاند...

                                                  دوکوهه - 20/12/88

    کوثر کوچولو. فرشته مهربون سفرمون ...

                                                         فکه - 20/12/88

     




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       توطئه های سبز
       نوشته شده توسط :طلبه‌ها ونوسی در 88/12/28 - 9:38 ص

    کارهای فرهنگی که بین اتوبوس انجام میشد کفاف این پیش فعال ها رو نمیداد!
    پادکست ها ! نشریه ها ! بلوتوث ها ! فید ها ! پیج لاگ ها! وبلاگ شهدا ...

    خلاصه باید طوری خودشون رو سرگرم می کردند بین راه...

    یکی از کارهاشون زیر آب زدن خانم فرهنگی بود !

    مثلا سر دادن جوایز، دورش جمع شدن و گفتن خانم فرهنگی اون جایزه هایی که می گفتید چی شد؟

    خانم فرهنگی هم می گفت: مسابقات رو شرکت کنید چشم ، جایزه هم می دیم

    نگاهی به اطرافشون کردن و بهم گفتن نه اینطوری نمیشه، این خانم فرهنگی ظاهرا نمیخواد با ما راه بیاد

    یه میتینگ گرفتن وشروع کردن به شعر ساختن

    ماشاالله توی شعر گفتن خبره هم بودن

    صداشون رو بردن بالا و شروع کردن به خوندن شعر

    تا اونجایی که می تونستن دهان مبارک رو باز کردن و در آخر گفتن

    ...ما جایزه جایزه جایزه میخواییم
    ...
    خانم فرهنگی هم شده بود اینطوری

    بنده خدا مدیر که فکر میکرد این ها مسابقه ایی چیزی شرکت کردن ولی خانم فرهنگی بهشون جایزه نداده
    ایشون رو صدا کرد و گفت: خانم فرهنگی! جایزه ها داخل ماشینه اگر خواستید بگید بیارم استفاده کنید

    خانم فرهنگی هم گفت: اینها اصلا مسابقه ایی شرکت نکردن! میگن اگر مردید بدون مسابقه جایزه بدید!


    پ.ن...

    1ـ بیشتر اوقات خانم فرهنگی به زور جبر مجبور بود با توطئه های سبزشان همکاری کند !

    2ـ خوب شد این جنبش سبز راه افتاد، وگرنه این همه ایده برای زیر آب زنی از کجا می آوردند خدا می داند!



  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       ای که در جنون می کشانی ام ، کی به خاک و خون می کشانی ام ...!
       نوشته شده توسط :تسنیم در 88/12/28 - 12:10 ص

     اینجا هم پذیرای خیل عاشقانت بودی

    سردار دل ها با چشم هایت با من بگو راهی را که رفته ای ...

    مرا دریاب

    آنجا هم پذیرای ما باش

    .

    .

    .

    حسینیه شهید همت - دوکوهه




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       یک شب ، شرهانی (2)
       نوشته شده توسط :ارجمندی در 88/12/27 - 10:38 ع

    اتوبوس منحرف شد..... یا زهرا(س)....داریم چپ می شویم!...ولی نه!... خدا را شکر چپ نشدیم.... راننده دنده عقب گرفت ...در دلم گفتم برو لعنتی!
    ولی میان این آب و گل اتوبوس فقط بیشتر سر می خورد....
    گیر افتادیم....من که هنوز باورم نمی شود....شوخیم گرفته با عمار....
    این ته اتوبوس نشسته ام تا ببینم کی آب پایین می رود تا اتو بوس راهش را پیدا کند که برگردیم ...خوب شام نخورده بودم گرسنه ام بود دیگر
    شوخیم گرفته بود با عمار که صدای آقا اصغر بلند شد که جواد زنگ بزن هلال احمری جایی آب دارد بالا می آید...
    زنگ میزند و با عصبانیت هرچه از دهنش در می آید می گوید...
    چند دقیقه همینطور می گذرد تا دو باره جواد زنگ میزند به فرماندار...گوشیش را بر نمیدارد!
    حالا دیگر اتوبوس را خاموش کرده اند و چراغها را هم همینطور، چون با روشن بودن ماشین ممکن است آب یک بلای دیگری دست ما و ماشین بدهد
    آب دارد بالا می آیدو یکی از بچه ها که این اولین اردویش با بچه مذهبی ها ست حالا دارد گریه می کند...شایددوست نداشت بمیرد!؟
    جواد میگوید بیکار نایستید صلواتی، ذکری، نذری...من هنوز باورم نشده که ما بمیریم!
    حسن به آب نگاه میکند وبا لبخند از آن آیه ای میگوید که کفار وقتی میان دریا گیر می افتندو هیچ دادرسی را برای خود نمی یابند، خدا را با اخلاص صدا میزنند و وقتی به ساحل برسند همه چیز فراموششان می شود...حسن میگوید دوست دارد بمیرد
    چشمم که به آب می افتد و میبینم تا 50 60 سانتی شیشه ها بالا آمده کم کم دارد باورم میشود ...خیره خیره دارم به این دریایی که در مدت چند ساعت بوجود آمده نگاه میکنم و مات میمانم، شده ایم عین یک جزیره.....دارم تجسم میکنم لحظه ی غرق شدنم را .....یک جوری شده ام....حواس درونیم انگار کمی بیدار تر شده اند.
    یعنی الان آخر کار است!؟
    وقتی فکر میکنم که احتمالا" پیش خدا شهید حساب شویم قلبم شاد میشود....اما عذاب وجدانی که از گناهانم دارم راحتم نمی گذارد و ان حرف حضرت آقا موقعی که لحظات کما بودن خودشان را توصیف میکردند :احساس میکنی که دستت خالی است و هیچ خیری انجام نداده ای
    هنوز نگاهم به آب است و امام زمان (عج) را در دلم صدا میزنم....و با امام حسین و کربلا خدا حافظی میکنم
    ما نوکر خوبی برایتان نبودیم!
    زمزمه ای بلند شد، عمار شروع کرد به عاشورا خواندن چه سوزی دارد صدایش....

    ادامه دارد
    --------------------------------------
    یک شب ، شرهانی (1)



  • کلمات کلیدی : شرهانی
  • ... نظر ...

       سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکس
       نوشته شده توسط :تسنیم در 88/12/27 - 9:24 ع

    درب ورودی خوابگاهمان




  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       به یاد از بلاگ تا پلاک در حرم آقا
       نوشته شده توسط :حاج محمد در 88/12/27 - 8:25 ع

    حرم مطهر امام رضا . 5شنبه 27 اسفند 88

    بعد از برگشت از اردو ، که برای من واقعاً موهبتی بود، امروز فرصت زیارت آقا برام محیا شد .
    جای  همه دوستان سبز ، صفایی داشت حرم آقا
    حالا چرا این پست رو اینجا زدم ؟ دلیلش این بوده که خداییش به یاد همه بودم.
    اصلاً و ابداً خودمو قابل نمیدونم ، اما خدا خودش میدونه که به یاد تک تک رفقا و یاران وبلاگی (خانم و آقا) بودم
    خیلی کم پیش میاد تو حرم عکس بگیرم ، اما این عکسو گرفتم تا بدونید به یادتون بودم.
    چندتایی از عکس های اردو رو هم بچه های تابناک ازم گرفتند که کار کنند .
    تصاویر اختصاصی «تابناک» از راهیان نور - از بلاگ تا پلاک

    پ.ن : امشب ایشالا سری اول از عکسهای نیمه خصوصی اردو رو میذارم .(البته با رمز که فقط بچه های اردو بتونند ببیند)



    ... نظر ...

       1   2   3   4      >