سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


   توطئه های سبز
   نوشته شده توسط :طلبه‌ها ونوسی در 88/12/28 - 9:38 ص

کارهای فرهنگی که بین اتوبوس انجام میشد کفاف این پیش فعال ها رو نمیداد!
پادکست ها ! نشریه ها ! بلوتوث ها ! فید ها ! پیج لاگ ها! وبلاگ شهدا ...

خلاصه باید طوری خودشون رو سرگرم می کردند بین راه...

یکی از کارهاشون زیر آب زدن خانم فرهنگی بود !

مثلا سر دادن جوایز، دورش جمع شدن و گفتن خانم فرهنگی اون جایزه هایی که می گفتید چی شد؟

خانم فرهنگی هم می گفت: مسابقات رو شرکت کنید چشم ، جایزه هم می دیم

نگاهی به اطرافشون کردن و بهم گفتن نه اینطوری نمیشه، این خانم فرهنگی ظاهرا نمیخواد با ما راه بیاد

یه میتینگ گرفتن وشروع کردن به شعر ساختن

ماشاالله توی شعر گفتن خبره هم بودن

صداشون رو بردن بالا و شروع کردن به خوندن شعر

تا اونجایی که می تونستن دهان مبارک رو باز کردن و در آخر گفتن

...ما جایزه جایزه جایزه میخواییم
...
خانم فرهنگی هم شده بود اینطوری

بنده خدا مدیر که فکر میکرد این ها مسابقه ایی چیزی شرکت کردن ولی خانم فرهنگی بهشون جایزه نداده
ایشون رو صدا کرد و گفت: خانم فرهنگی! جایزه ها داخل ماشینه اگر خواستید بگید بیارم استفاده کنید

خانم فرهنگی هم گفت: اینها اصلا مسابقه ایی شرکت نکردن! میگن اگر مردید بدون مسابقه جایزه بدید!


پ.ن...

1ـ بیشتر اوقات خانم فرهنگی به زور جبر مجبور بود با توطئه های سبزشان همکاری کند !

2ـ خوب شد این جنبش سبز راه افتاد، وگرنه این همه ایده برای زیر آب زنی از کجا می آوردند خدا می داند!



  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       پنج ساله خودم را شناختم!
       نوشته شده توسط :طلبه‌ها ونوسی در 88/12/25 - 9:9 ع

    وقتی باخبر شدن من هم رفتنی هستم (دلتان را خوش نکنید، ان دنیا را نمی گویم، همین اردوی جنوب منظورم است) سفارشات شروع شد . برای سه چهار جا باید در مورد برگزاری این اردو مطلب می نوشتم، هم خاطره و هم گزارش!

    خب جناب مدیر این نوشته ها را قبول دارند برای دادن فلش ها؟ :دی

    ما که از اول اردو و نا گفته هایش حرف زیاد داریم، ولی حق گفتنش را نداریم، ولی تا  دلتان بخواهد خاطره شیرین از خود اردو برایتان داریم که بگوییم...

    امسال یک خانواده وبلاگ نویس هم همسفر ما بودند، هم پدر و مادر، و هم دختر شیرین زبانشان کوثر پنج ساله!

    شبی آخری که از محمود وند به سمت دو کوهه می رفتیم، یک حاج اقایی از آنجا به عنوان روایت گر ما را همراهی کرد، بنده خدا دوساعتی حرف زد!
    بین صحبت هایش گفت : "من بیست سال است که حوزه درس میخوانم، شش سالی هم در دانشگاه خواندم، ولی هنوز خودم را پیدا نکردم"
    در همین بین بود که کوثر دستش را بلند کرد و گفت :" حاج آقا من پنج ساله خودم رو پیدا کردم!"
    همه زدیم زیر خنده...
    حاج آقا هم گفت :" ما یه شکلات بهش دادیم دهنش بسته بشه، بلبل زبون تر شد!"





  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...