سفارش تبلیغ
صبا


   من، ساده اسیر این همه سادگی شدم..
   نوشته شده توسط :حاج جمال در 89/4/23 - 5:22 ع

روزها که می‌گذرد
می آید روزی که یک هو ، دلت می گیرد برای آن همه سادگی و صفایی که بود، برای آن همه قشنگی که بود، برای تک تک خاطراتت با دوستانت
روزها که می‌گذرد ،
نگاه می کنی و می بینی هنوز چند صباح نگذشته است که باز در حال اضمحلالی بین این همه کاغذ و قلم و آدم و دود و ماشین و برج
نگاه که می کنی می بینی روزها را ، که می گذرند ..

 

پا نوشت:
دلم تنگ شد، یاد اینجا افتادم
بی اختیار باز کردم و نشستم به نوشتن، عذرخواهی




  • کلمات کلیدی : دچار
  • ... نظر ...

       زمان زمانه ی نیرنگ است!
       نوشته شده توسط :حاج جمال در 89/1/28 - 1:55 ع

    زود می گذرد، این آمد و شد ایام خیلی تند شده است
    غربت شهر دامن گیر شده
    زود زود دلم هوای جایی دیگر را می کند ..



  • کلمات کلیدی : دچار
  • ... نظر ...

       این فتحی مبین است..
       نوشته شده توسط :حاج جمال در 88/12/27 - 3:42 ع

    اولش حرصم گرفته بود، دو الِف بچه که سرشان از هیچی در نمی‌آمد و هنوز حتی دو لاخ ریش و سبیل هم در نیاورده بودند، نفری یک بیسیم آیکوم گرفته بودند دستشان و با همان لحن تهرانی غلیظ می گفتند: منطقه(فلان) تهران پای تابلوی آن جلو.
    و پیرزن هایی با قد خمیده و دست به کمر از آخرین شیار فتح المبین با هن و هن خودشان را بالا می کشیدند.
    اگر نمیدیدم اشک آن مادر را و صدایش را که می گفت قربان مظلویتت مادر جان، قربان مظلویمیتت سید الشهدا، و اگر نمیدیدم آن نگاه جوینده‌ی را در آن دیگری، و اگر درک نمی کردم عشق تک تک شان را که بالا می آمدند، هر آینه پسرک را به سلابه می کشیدم که چرا اینها را از مسیر صاف نیاوردی و به داخل شیار کشاندی.

    تمت و خدای از سر تقصیراتمان بگذرد
    فتح المبین است..


  • کلمات کلیدی :
  • ... نظر ...

       به دنبال محمل، سبکتر قدم زن..
       نوشته شده توسط :حاج جمال در 88/12/26 - 12:56 ص

    بسم الله
    سه راهی شهادت را یادم نمی رود، آنجا که کسی روایت می کرد که می گفت 20 و چند سال است که از جنگ گذشته و این اولین بار است که او توانسته بیاید.
    20 و چند سال از عمرمان گذشته و فرقمان با او چیست؟
    او دیده و نیامده  و ما آمدیم و ندیدیم!
    تمت و لله الحمد



  • کلمات کلیدی : دچار
  • ... نظر ...

       در ره منزل لیلی که خطرهاست در او..
       نوشته شده توسط :حاج جمال در 88/12/25 - 12:52 ص

    بسم الله
    تا دقیقه ی بعد از 90م هم داشتم کارهای هفته آینده را انجام میدادم، قطار ساعت 7.5 حرکت از مشهد داشت، فقط 5 دقیقه، یا حتی کمتر از آن مرا از قطار جا انداخت، عرق سردی بر پیشانی و تمام بدنم نشست. دست و پایم کرخت شده بود، آنقدر دوییده بودم و دربست گرفته بودم و این در و آن در زده بودم که هم کارهایم همه انجام شود و به نام شهدا از زیر کارهای ملت شانه خالی نکرده باشم، هم به قطار برسم، اما 5 دقیقه ی آخر.. ، و وای بر این 5 دقیقه ی آخر..
    بعد از نیم ساعتی پیامک دادم به مدیر اردو که "جا موندم از قطار ما رو هم دعا کنید"، و به یکی از دوستان هم پیامک دادم که "بیا منو جمع کن، که هیچ حسی برای برخواستن و برگشتن به خانه ندارم"، و به آن دیگری که در جریان رفتنم بود گفتم "نطلیبدند، قطار رفت."
    ...
    خدا خیرش بده آن یکی که با ماشین آمد مرا جمع کرد (تاحالا 206 اس دی سوار نشده بودم!!) و آن دیگری که از نا کجا آباد آمار قطار مشهد اهواز را برای ساعت 23.45 در آورده بود و بهم گفت.
    ...
    26 ساعت(مع التاخیرات) در قطار بودم تنها بدون هیچ هم‌زبونی، سخت بود. اندیمشک پیاده شدم و تکه‌تکه، پیاده و سواره، ساعت 1 نیمه شب خودم را به دوکوهه رساندم و به زور دژبانی را پیچاندم و آمدم داخل و ساختمان و تنها کیف سبکِ سفرم را گذاشتم و آدم هایی که از حسینیه تخریب بر می گشتند و  دل من که آنحا بود و من که سرباز مسئول ورودی آنجا را هم راضی کردم و بر عکس مسیر مردم دل به تاریکی سپرده بودم و گاه متلکهایی را هم می شنیدم که "تازه بیدار شدی؟ تمام شد! " یا  "ته دیگه‌شو هم خوردیم! " و ... و نیمی از راه را طی کردیم که دست رد به سینه مان زدند، و گفتند نمی شود و برگرد و از غیب موتورسواری پیدا شد و لطفی کرد و ..
    شاید از 2 بامداد هم گذشته بود،
    من تنها ، حسینیه تنها، شاید که نه، حتما، خدا هم تنها، فرصت چند دقیقه ای من بیش از حرفهایم بود..
    گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ...

    تمت ولله الحمد.



  • کلمات کلیدی : دچار
  • ... نظر ...